مطمینم اون روز روز من و تو بود نازنینم
روز 13 آبان 1390
لحظات شیرین 9 ماه انتظار من و بابا حبیب داشت به لحظات اخرش نزدیک می شد..
وقتی به بیمارستان رسیدم نمیترسیدم ولی می لرزیدم ...شاید از خوشحالی بود...
میدونستم با اومدنت دلم میخواد برای خیلی چیزها تنگ بشه
دلم برای شکم گندم تنگ میشد برای اینکه دیگه نمیتونم جلوی آینه با لذت به شکمم نگاه کنم
عاشق جنینم بودم ...عاشق عکسهای سیاه و سفیدو اورجینال سونوگرافیت بودم
دنیام تو ضربه هات تموم میشد.
میدونستم داره دوره عاشقیم عوض میشه...داره بال و پر میگیره ..داره بزرگ میشه
میدونستم اون روز از توی دلم میای تو بغلم و من میتونم روی ماهتو ببینم ..
اون روز برای من پر از درد بود درد داشت ...یه درد زیبا ... یه درد لذت بخش که منو یاد سرما مینداخت
لحظه به دنیا اومدنت پر شد از صدای گریه ات ...صدای خنده و تبریک..و داغ شدن و سوختنم...از آتش پر شد تموم وجودم از وجود خونی یه پسر...یه پسر...یه اسطوره برای من...تو رو داغ و خونی روی سینه ام گذاشتن و من داغی وجود نازنینتو رو حس کردم ...سبک شدم
من برای اولین بار بوسیدمت یه موجود ناز که روی سینه ام بود کوچیک و قرمز با لبای قرمز و دو تا چشم کوچیک
اون لحظه خدا رو شکر کردم...شکر کردم که لحظه به دنیا اومدنت رو دیدم
خدارو شکر کردم که داغی وجودت رو رو سینه ام حس کردم
تو اون لحظه به خدا التماس کردم که همه آرزومندا این طعم شیرین رو بچشن
دعا کردم برای سلامتی پسرم و ...حتی برای سلامتی پرستارای اتاق
از خدا ممنون شدم برای برکت وجودت و تا به امروز برای وجود نازنینت شکر میکنم به درگاه بزرگ خدای مهربون که برکتش رد برای من تموم کرد ...


مطمینم اون روز روز من و تو بود نازنینم
