راستینراستین15 سالگیت مبارک

راستین شاهزاده کوچولوی مامان وبابا

گل سبد زندگی مامان و بابا

پسرم تمام زندگی من،دلم میخواد ساعت ها بشینم و تماشات کنم،نه سیر میشم و نه خسته وقتی دستهای کوچیکتو میگیرم و توچشمات زل میزنم و میگم دوست دارم دوست دارم دوست دارم و تو با لحن کودکانه ات می گی دوستت دارم ،گویی همه جهان می ایسته و من و تو در قاب زندگی پر رنگ تر می شویم عشق من ،جگر گوشه مادر همیشه و همیشه سلامت بمان عشق پاییزی من شاد باش تا من نیز با شادی تو شاد باشم خدایا پسرم را به تو میسپارم او را محافظت کن از چشم بد  در امان بدار،از هر بیماری و سختی حفظ کن خدای مهربونم من تمام زندگیم رو فدای یک خنده اش می کنم  همیشه به شادی و سلامتی لبش را خندان و دلش را شاد کن   &n...
15 فروردين 1394

درخواست مادرانه

جگر گوشه ام میخوام بهت بگم قسم به خدایی که با سخاوت سینه هام رو پر از شیر کرد و با مهربانی تو رو در دامن من گذاشت و با چشم پوشی از گناهام منو به بالاترین درجه که مادری هست رسوند  من تو رو برای ارضای حس مادری ولذت بردن خودم بزرگ میکنم بی خواب میشم و گریه کنم برای دلیلی مثل تو که شدی دلیل زندگیم و تو هیچ دینی نسبت به گردنم نداری. تنها چیزی که ازت میخوام اینکه پاک باشی و انسان و سلامت... که باعث افتخار خودت بشی...بشی همونی که میخوای نه اونی که من میخوام.   ...
11 فروردين 1394

جا نونی

شاهزاده کوچولوی مامان وقتی کوچیک بودی و مامان میرفت سر کار شما پیش مامانی و بابایی میموندی مامانی و بابایی و خاله سمیه و خاله فهیمه و دایی رضا عاشقتن مامانی و بابایی خیلی دوست دارن و هر چی بخوای و هر کاری بکنی تو خونه شون هیچی بهت نمیگن تو عاشق این بودی که وقتی مامانی جا نونی رو از کابینت میاورد بیرون زود خودتو به جا نونی میرسوندی و مینشستی روی جا نونی مامانی اینم عکسش   جگر گوشه ام بمون تا بمونم...باش تا باشم...ببین تا ببینم... بخند تا بخندم... پسرم راستین خدا نگهدارت باشه دم به دم . ...
10 فروردين 1394

حمومی راستین

عزیز دل مامان الان که این مطالب رو مینویسم  سه سال از اون روزهای شیرین گذشته  و من دارم اون روزها رو مرور میکنم و عکس های خوشگلتو میبینم و اشک تو چشام جمع میشه و خدا رو شکر میکنم که خدا این فرست رو به من داد تا سه عاشقانه کنار تو و بابا حبیب باشم اما چی بگم از حموم کردنت گل پسرم ... تو عاشق آب بازی بودی و حموم الان هم عاشق حموم هستی از وقتی که به دنیا اومدی یک روز در میون حمومت میکردم و اخر سر میذاشتمت داخل لگنی که پر از ابه و تو دست و پای کوچولوتو تکون میدادی و من و بابا  نگات میکردیم و قربون صدقه ات میرفتیم  وقتی میاوردیمت بیرون از اب گریه میکردی .   اینم عکسهای حموم کردن جیگر مامان...
10 فروردين 1394

مطمینم اون روز روز من و تو بود نازنینم

روز 13 آبان 1390 لحظات شیرین 9 ماه انتظار من و بابا حبیب داشت به لحظات اخرش نزدیک می شد.. وقتی به بیمارستان رسیدم نمیترسیدم ولی می لرزیدم ...شاید از خوشحالی بود... میدونستم با اومدنت دلم میخواد برای خیلی چیزها تنگ بشه دلم برای شکم گندم تنگ میشد برای اینکه دیگه نمیتونم جلوی آینه با لذت به شکمم نگاه کنم عاشق جنینم بودم ...عاشق عکسهای سیاه و سفیدو اورجینال سونوگرافیت بودم دنیام تو ضربه هات تموم میشد. میدونستم داره دوره عاشقیم عوض میشه...داره بال و پر میگیره ..داره بزرگ میشه میدونستم اون روز از توی دلم  میای تو بغلم و من میتونم روی ماهتو ببینم .. اون روز ...
10 فروردين 1394
1